تبليغاتX
یار گمگشته

یار گمگشته

یاد سبز

سال تحویل شد و جای پدر خالی بود . اما من وجود او را حس می کردم .

 حس می کردم او هم مانند ما در کنار سفره ی هفت سین نشسته و دعای

"یا مقلب القلوب والابصار"را می خواند. بلند شد و به من وبرادرم عیدی

 داد. بعد هم هر دوی ما را بوسید ، در آغوش گرفت وسال نو را به ما

تبریک گفت.در همین فکرها بودم که صدای مادرم مرا به خود آورد ....

+ نوشته شده در  88/01/03ساعت 8:58  توسط مریم  | 

خدا هست

 

ماه من غصه چرا؟
آسمان را بنگر كه هنوز بعد صد ها شب و روز
مثل آن روز نخست
گرم و آبي پر از مهر به ما مي خندد
يا زميني را كه دلش از سردي شب هاي خزان
نه شكست و نه گرفت
بلكه از عاطفه لبريز شد و
نفسي از سر اميد كشيد
و در آغاز بهار دشتي از ياس سپيد زير پاهامان ريخت
تا بگويد كه هنوز پر از امنيت و احساس خداست
ماه من غصه چرا
ماه من دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن
كار آن هايي نيست كه خدا را دارند
ماه من غم و اندوه اگر هم روزي مثل باران باريد
يا دل شيشه اي ات از لب پنجره ي عشق، زمين خورد و شكست
با نگاهت به خدا چتر شادي وا كن
و بگو با دل خود كه خدا هست خدا هست

 

+ نوشته شده در  87/11/16ساعت 21:30  توسط مریم  | 

دلتنگی

دلم گرفتــه از این روزها دلم تنـــــــگ است 

میان ما و رســـیدن هزار  فرســــــنگ است

+ نوشته شده در  87/10/15ساعت 10:19  توسط مریم  | 

بدرقه

وقتی خدا داشت بدرقه ام میکرد ،

 بهم گفت جایی که میری مردمی داره که میشکننت...

 نکنه غصه بخوری من همه جا باهاتم تو تنها نیستی...

تو کوله بارت عشق میگذارم که بگذری...

 قلب میگذارم که جا بدی...

اشک میدهم که همراهیت کنه...

 و مرگ که بدونی برمیگردی پیشم

+ نوشته شده در  87/09/08ساعت 20:32  توسط مریم  | 

زیر بارون

زیــر بــارون ، بـه یـاد تـو گـریـه کـردم ...

زیــر بــارون ، بـه اون چـه کـه گـذشته خـوب  فـکر کـردم ...

زیــر بــارون ، بـا صـدای بلـند اسـمت رُ فـریاد  کـردم ...                          

 

زیــر بــارون ، ایـن دنیـای بـی وفـا رُ تا دلت بـخواد ، نفـرین کـردم ...

زیــر بــارون ، بـه پـشت سـرم نـگاه کردم و  دوازده سـال زندگی رُ بـاور کـردم

زیــر بــارون ، بـه فـرار ثـانیه هـا اعـتقاد پیـدا کـردم ...             

 

زیــر بــارون ، بـه مـعنی وا قـعی زیسـتن انـدیشه کـردم ...

زیــر بــارون ، یـه عـالمه اشـک ، بـا قـطره هـای بـارون قـسمت کـردم ...

زیــر بــارون ، بـه هـیچ یـک از سـؤالام جـوابی پـیدا نـکردم ...

+ نوشته شده در  87/08/13ساعت 22:58  توسط مریم  | 

خزان آمد

خزان آمد

بهاران رخت بربسته
نمی بینم بلبل را
که آید در برم خواند سرود عشق و شادی را
چکاوکها برفتند از حضورم
پرستوهای عاشق باز گشتند
ولی من
در این ایام تنهایی
همانند همان برگم
که ازباد خزان بر باد رفته

+ نوشته شده در  87/08/13ساعت 22:46  توسط مریم  | 

خاطره

زندگی در گرو خاطره هاست ،

 

 خاطره در گرو فاصله هاست ،

 

 فاصله تلخ ترین خاطره هاست....

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 23:55  توسط مریم  | 

بابایی عزیزم

 

 

 

+ نوشته شده در  87/08/09ساعت 1:30  توسط مریم  | 

اين بود قول و قرارمون ؟

يه شب خوب تو آسمون ، يه ستاره ي چشمک زنون
خنديد و گفت : کنارتم تا آخرش ، تا پاي جون
ستاره ي قشنگي بود ، آروم و ناز و مهربون
ستاره شد عشق من و منم شدم عاشق اون
اما زياد طول نکشيد عشق من و ستاره جون
ماه اومد و ستاره رو دزديد و برد نامهربون
ستاره رفت و من شدم بي هم زبون
حالا شبا به ياد اون چشم مي دوزم به آسمون
دلم ميخواد داد بزنم ... اين بود قول و قرارمون ؟

این بود قول و قرارمون؟

+ نوشته شده در  87/07/29ساعت 21:23  توسط مریم  | 

دل تنگی

 

سلام بابااینقدر دلم برات تنگ که هر لحظه آرزومی کنم پیش توباشم

چند وقتی توی خوابم نیامدی دیگه ناامید شدنمی دونم چرا نمی تونم باور کنم

که تو دیگه پیش من نمی آیی خیلی سخته  باور کردنش

+ نوشته شده در  87/07/23ساعت 21:45  توسط مریم  |